خرید بک لینک

#پست_هفتاد_و_هشتم

همون جا ساندویچا رو خوردیم. بعد سیا ماشینو راه انداخت. همه ی چیزایی که دور و برمون می دیدم، برام غریبه بود. مخصوصاً این حجم سنگین از برف!
چه تو زادگاهم و چه تو شهری که زندگی می کردم، برف چیزی نبود که هر سال و زیاد به زیاد بباره ولی وضع اینجا انگار فرق داشت.

برچسب: نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 10:12

زیر لبی جواب "سلام" احمدی مستأجر واحد کناری رو دادم و کلید انداختم به در و وارد خونه شدم. نفس بلندی کشیدم. چقدر دلم میخواست لیلی مثل دیروز اینجا و مشغول غذا پختن بود .
نفسِ بلندم تبدیل به آهی شد و از گلوم بیرون اومد. برای رفتن پیش حاجی بر خلاف اعصابی که واقعاً با این تنشای امروز نداشتم، مصمم تر شدم.

برچسب: پست هشتم رمان تباهکار,پست هشتم رمان حالم عوض میشه,پست هشتم رمان وحشی اما دلبر,پست هشتم رمان مارال,پست هشتم رمان شیطونی یا عشق,صورتکها پست هشتم,پست چهل و هشتم, نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 0:34

سلام:)

خب امروز پستای نوشته شده رو پی دی اف کردم تا دسترسی بهشون راحتتر باشه:))

دانلود فایل

برچسب: نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 0:34


#پست_بیست_و_یکم


فرمونو با یه دست کنترل کردم و دست دیگه مو از پنجره ی ماشین بیرون بردم و آرنجمو به لبه ی شیشه ی تا نیمه پائین، چسبوندم. جریان خنک هوا به کف و پشت دستم میخورد و قلقلکم میداد! انگشتامو باز و بسته کردم و راحتتر نشستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم.

برچسب: نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 0:34

یاسای چنگیز | طاهره.الف و فاطمه .قاف, [۱۹.۰۷.۱۶ ۱۳:۱۶]
#پست_سی_و_یکم

" دورخیز کردم و یه شوت محکم. توپ از جاش بلند شد و مستقیم رفت سمت در خونه.
با ذوق منتظر بودم بخوره به در و صدای بوم بیاد که در باز شد؛ چنگیز اومد تو و همون لحظه توپ رو روی هوا گرفت و نگاهشو دوخت بهم. ترسیدم.

برچسب: صورتکها پست سی ام,پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر, نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 0:34

#پست_بیست_و_هشتم

نگاهی به چک توی دستم انداختم:
- من که نفهمیدم یهو چی شد، چه طور شد برقت گرفت و زد به سرت که سهمتو بفروشی!؟!
محراب اینو گفت. سر بلند کردم و بهش خیره شدم:
- فوضولی نکن برادر!

برچسب: پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر,صورتکها پست سی و هشتم,صورتکها پست سی و ششم,صورتکها پست سی وسوم,رمان صورتکها پست سی و یکم, نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 0:34

#پست_چهل_و_دوم

من داشتم پدر می شدم. حالا که یه روز از فهمیدن این خبر گذشته بود، کم کم همه چیز داشت جدیتر و حتی وحشتناکتر می شد!

برچسب: پست چهل و چهارم رمان صورتکها,پست چهل و هشتم,پست چهل و ششم,پست چهل و نهم,رمان صورتکها پست چهل و دوم,پست پنجاه و یکم,صورتکها پست چهل و هشتم, نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 0:34

#پست_پنجام_و_یکم

پلک بستم و نفسمو عمیق ولی آروم بیرون فرستادم. از توی آشپزخونه صدای در کابینتا اومد. پلک باز کردم و نگاهمو به اون طرف کشوندم.

برچسب: پست پنجاه و یکم,صورتکها پست پنجاه وچهارم,صورتک ها پست پنجاه و هشتم, نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 0:34

#پست_شصتم

دنبالش رفتم و صداش زدم:

- لیلی؟!

برچسب: نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 0:34

#پست_شصت_و_ششم

با کف دست عرق روی پیشونیمو گرفتم و چارچشمی پاییدمش که رفت نشست پشت فرمون و راه افتاد. منم دنبالش ماشینو راه انداختم.

برچسب: نویسنده: آرمان قنبری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 0:34

صفحه بندی